تبليغاتX
آیدین یارین - انجمن چاغداش
 

 

انجمن ادبی چاغداش

 

مقدمه

وقتی صحبت از انجمن چاغداش می شود، فقط صحبت از یک انجمن نیست. چاغداش بخشی از تاریخ ادبی تبریز و حادثه ای بود که تکان ناگهانی و شدید به انجمن های سنتی وارد آورد. چاغداش شروع کننده ای بود که به جریان های بعد از خود اثرات فراوانی گذاشت.

بلافاصله بعد از شروع به کار چاغداش بود که سیل جوانان شاعر و نویسنده ای که آثارشان به زبانی مادری بود به جلسات انجمن سرازیر شد و چهره چاغداش از حالت تکراری انجمن های دیگر متمایز گشته و استعدادهای بسیاری از این طریق به جامعه ادبی تبریز معرفی گردید.

انجمن ادبی چاغداش نتیجه سال ها تلاش و کوشش کسانی است که بدون کوچکترین چشمداشتی، توانستند یکی از مهمترین جریانات ادبی تاریخ تبریز را به ثبت رسانند و از افتخارات این انجمن تنها این کافیست که هرگز متکی به فرد خاصی نبوده و با روش های دموکراتیک خود را اداره کرده و توانسته عمر خود را به 12 سال برساند.

 

نام چاغداش

خدا رحمت کند کریم شفایی را. این مرد صادق و بی ریا یکی از ارکان ژورنالیستی تبریز بود که به ویژه بعد از انقلاب زحمات زیادی برای نشر افکار و فرهنگ تبریز برداشت. من کریم را از سال 1375 شناختم و آشنایی با کلمه چاغداش را که خود داستان جداگانه ای دارد، در این مقال ذکر می کنم.

ما در جلسات انجمن ادبی ارشاد و سازمان تبلیغات اسلامی شرکت می کردیم و به ویژه از محضر استاد بزرگوارم یحیی شیدا کسب فیض می نمودیم. در همین زمان ها بود که استاد شیدا یکی از شعرهایم را با موضوع بمباران اتمی هیروشیما در صفحه ترکی روزنامه مهد آزادی چاپ کرد. آن زمان ها جوان بودیم و در آرزوی چاپ مطلب در روزنامه ها سر از پا نمی شناختیم. روزی شمس ( علی شمس وردین) آمد و گفت هفته نامه ارک قول همکاری داده و          می خواهد از شعرهای ترکی جوانان در یکی از صفحاتش استفاده کند. چند روز بعد هم آمد و با من مصاحبه کرد عکسم را گرفت و با چند نمونه شعر رفت. چند روز بعد ترش هم هفته نامه ارک را آورد و من عکس، زندگی نامه و نمونه های شعرم را دیدم که چاپ شده است. در بین برو بچه های خودمان مشهور شدم. یک روز هم شمس مرا برداشت و برد دفتر نشریه ارک که در «ساهات قاباغی» بود. به محض این که وارد دفتر شدم، کریم شفایی را با بوی سیگارش به من معرفی کرد.  فکر کردم در دفتر همه روزنامه ها این همه سیگار می کشند. خودم هم سیگاری گیراندم و پای صحبت کریم شفایی نشستم و دیدم شمس اشتباه می کرد و هدف کریم از چاپ شعر بچه ها بسیار فراتر از دانسته های شمس بود. از ساده اندیشی شمس پکر شدم و شروع کردم به کریم «دیل آغیز» کردن و از این حرفها که من لیاقت چاپ اشعارم را ندارم چه برسد به عکس و الخ. و کریم هم درآمد  که تو و شمس آخرین مورد از این دست هستید و من می خواهم در نشریاتی که در دستم هست، صفحه ادبی راه بیاندازم. آن موقع کریم نشریات صاحب و ارک را اداره می کرد و سرپرست روزنامه کار و کارگر در آذربایجان شرقی بود.

و من قول دادم هر چه از دستم بیاید همکاری کنم.

مدتی بعد هم استاد « ناصر داوران» صفحه ترکی «چاغداش» (معاصر)را با کریم شفایی راه انداخت ولی افسوس از یک مطلب بنده که در آن صفحه چاپ شود. سطح آن ها بالا بود و سطح من مبتدی. ولی چه کنم که دلم می خواست در آن صفحه ها شعری هم از من چاپ شود.

در همین ایام ( سال 86) مقاله ای از بنده توسط استاد شیدا در مهد آزادی چاپ شد که موضوع آن بررسی موضوعی «بایاتی» بود. تا کریم آن را دید گفت برای من هم مقاله بیاور. مقاله ای داشتم که به بررسی تطبیقی آثار «الماس ایلدیریم و حبیب ساهر» پرداخته بود. آن را پیش کریم بردم و هفته آینده در صفحه مقابل چاغداش چاپ شد. وقتی پرسیدم چرا در چاغداش چاپ نشده، با زبان بی زبانی گفت که فضولی موقوف.

این بود آشنایی ما با کلمه چاغداش تا وقتی که ناصر داوران از چاغداش رفت و من در آرزوی چاپ شعر در آن صفحه وزین ماندم.

 

تشکیل چاغداش

روزی شفایی به من زنگ زد و گفت کلمه ای شبیه چاغداش پیدا کن. روی حرف آقای شفایی هر قدر کار کردم جز کلمه «چاغیریش » (دعوت) چیزی به ذهنم نرسید و از فردای آن روز، صفحه ترکی چاغیریش توسط خود کریم در روزنامه صاحب شروع به انتشار کرد و چقدر طرفدار!

 این زمانی بود که  بعد از مدتی کار در هفته نامه احرار، با حقوق 20هزار تومان با کریم کار را شروع کرده بودم و خبرنگار ارک و صاحب و کار و کارگر. دیگر ندید بدید چاپ مطلب و این حرفها نبودم. حالا هر هفته چند خبر و گزارش و شعر و سایر مطالبم در نشریات محلی چاپ می شد. با ادارات و اشخاص صاحب منصب زیادی آشنا شده بودم.

در اندک مدتی ویژ ه نامه چاغیریش در سی چهل صفحه چاپ شد و یک صفحه نیز در روزنامه صاحب با الفبای کریل. از تمام ایران مخاطب داشتیم.

در همان روزها شنیده بودم که خانه جوان به عنوان محلی برای رشد استعدادهای جوانان ایجاد شده است.در یکی از روزهای شهریور 86 بنا به پیشنهاد کریم، مصاحبه ای با آقای شهرتی فر مدیر کل امور اجتماعی استانداری ترتیب دادم و آن را در اسرع وقت منتشر کردم. سپس طی نامه ای از ایشان دستور تشکیل انجمنی  را گرفتم و همان روز به خانه جوان واقع در کوچه باغ رفته و نامه را دست آقای رادپور که خود، فوق لیسانس ادبیات بود، دادم.

آقای رادپور هم توافق کرد و برای اولین بار در تبریز، اولین NGO  جوانان را تحت نام «انجمن فرهنگی ـ هنری جوانان تبریز » تشکیل دادیم.

این را هم توضیح دهم که مدتی بود با تعدادی از دوستان از جمله رضا، حسن، مقدم، عبدا...، ناصر، محمد و علی؛ عصرهای جمعه در مقبره الشعرا جمع شده و به بحث های آوانگارد ادبی می پرداختیم ولی چون مردمی که آنجا       می آمدند، دورمان جمع می شدند، همیشه معذب بودیم و در آرزوی محلی مسقف.

در این موقع، اخذ دستور تشکیل انجمن فوق در خانه جوان خبر خوشی بود که بچه ها را به وجد آورد و در اولین جلسه ای که با حضور رضا و حسن داشتیم، درباره نحوه اداره انجمن به توافقاتی دست یافتیم.

منتهی چون دستورالعمل و روش نامه از تهران برای انجمن ها نرسیده بود، جلسات انجمن به طور مشترک با خانه جوان برگزار می شد و ما استقلال عمل نداشتیم و حتی آقای رادپور مسئول خانه جوان به علت علاقه به ادبیات در برخی جلسات شرکت می کرد.

در جلسات هفتگی که روز های دوشنبه هر هفته برگزار می شد، شدت استقبال به حدی بود که تمام چهل، پنجاه صندلی پر شده و عده زیادی سرپا می ماندند.

اولین کار بزرگمان شب شعری در سالن فرمانداری بود که با حضور عده کثیری از جوانان و  پیش کسوتان ادبیات تبریز از جمله استاد شیدا برگزار شد. این اولین شب شعری بود که خارج از چهارچوب جامعه ادبی سنتی تبریز برگزار می شد و در آن برای اولین بار، از اجرای چند گروه موسیقی آذربایجانی جوانان نیز استفاده کردیم.

کارهای اجرایی جلسات و شب شعر را بیشتر من و رضا انجام می دادیم. من به خاطر اینکه به اصطلاح بانی انجمن بودم و مسئولین خانه جوان مرا به دلیل ارتباطات ام،  بیشتر می شناختند و رضا هم به دلیل کاردانی و علاقه اش به کارهای اجرایی.

رضا به همراه من ـ البته  او بیشتر ـ مقادیری هم پول خرج انجمن کردیم تا در اوایل کار آن را سرپا نگه داریم. ولی بعدها که بودجه های پروژه ای برای تشکل ها تصویب شد، در چند نوبت مقادیری وجه نقد پرداخت گردید که در زمان دبیر کلی اینجانب دو نوبت یکبار 500 هزار تومان و بار دیگر 200 هزار تومان  دریافت کردم. ولی سال های پس از آن، مقادیر وجه گویا بیشتر شده بود.

بعد از دریافت کمک های فوق بود که در چاغداش اولین مجله یک تشکل ادبی تبریز در بعد از انقلاب و چند جزوه کوچک دیگر را چاپ کردیم  و شب شعری در سالن فرمانداری و بعد از آن شب شعر دیگری در ایام فاطمیه در سالن شهرداری مرکز برگزار کردیم و چند نوبت در ترکیب اردوی سیاحتی به قلعه بابک صعود کردیم. در همین ایام برخی ابتکارات از سوی دوستان انجام می یافت. از جمله اینکه مقادیری کاغذ بسته بندی شده خریداری و بین اعضا توزیع می شد و یا در کلیه جلسات شیرینی و  ... خریداری و از شرکت کنندگان پذیرایی به عمل می آمد.

در طی سال 77 ، مرکز ملی جوانان تبدیل به سازمان ملی جوانان شد و مقرر گردید تشکل ها بر اساس دستورالعمل های جدید سازماندهی شوند که انجمن مورد بحث ما هم تبدیل به انجمن ادبی «چاغداش» شد. این پیشنهاد بنده بود و در تصویب آن رضا و تعداد دیگری از دوستان شرکت داشتند.

 

وضعیت انجمن

در ترکیب اولین شورای مرکزی انجمن بعد از صدور دستورالعمل جدید آقای دادبر، خانم لطفی، خانم نصرتی، خانم عالی، میرکریم فتاحی و تعداد دیگری از دوستان با دبیر کلی اینجانب حضور داشتند که در اولین کنگره عمومی انجمن انتخاب شده بودند که حضور ذهن چندانی برای یادآوری اسامی سایر عزیزان ندارم.

آنچه به خاطر می آورم این است که در طی چند دوره کوتاه مدت چندین استعفا اتفاق افتاد و انتخابات مجدد برگزار شد و ترکیب شورای مرکزی بارها تجدید گردید. آن هم به دلیل این مساله بود که با عنایت به ترکیب سنی جوان و اختلاف سلایق و عقاید شرایط همکاری مساعد نمی شد. ولی در هیات موسس تغییرات کمی داشتیم. از اول فعالیت انجمن اینجانب، رضا عالی، خانم عالی، میر کریم فتاحی، به صورت سه یا پنج نفره شرکت داشتیم و من تنها عضو ثابت هیات موسس بودم.

در سال 78  چند ماه نتوانستم در انجمن حضور داشته باشم. در این دوران که سازمان ملی جوانان پیوسته در حال تغییر بود و هر از چند گاهی دستورالعمل جدیدی ابلاغ می شد، جواد حیدری با درایت تمام اداره انجمن را به دست گرفته و نگذاشته بود از لحاظ سازمانی خللی به آن وارد شود.

در سال 87 دوباره به فعالیت های انجمن برگشتم و با جواد حیدری سازمان جدیدی به انجمن دادیم و ما دو نفر به همراه خانم بیغرض به عنوان هیات موسس جهت اخذ اعتبارنامه رسمی به انگشت نگاری معرفی شدیم.

در این ضمن اعضای شورای مرکزی با ترکیب  ما سه نفر به عنوان اعضای اصلی و دو نفر دیگر که اسامی آن ها در خاطرم نیست به عنوان اعضای علی البدل بودیم.

بعد از چند سال به دلیل افزایش سن اینجانب و منع قانونی برای حضورم در شورای مرکزی از شورا کنار رفته و طی انتخابات برای ترمیم شورا ناصر حسن زاده به جای من انتخاب شد و در هیات موسس هم به دلیل عدم همکاری موثر خانم بیغرض ناصر حسن زاده بر اساس صورتجلسه ای که من و جواد حیدری امضا کرده بودیم جزو اعضای هیات موسس گردید. 

ناصر حسن زاده به مدت 4 سال ـ احتمالا از سال 79 لغایت 82 یا 83  ـ  دبیر کل بود  و بعد از او به همان دلیل افزایش سن طی انتخابات خانم  نهری به مدت 4 سال دیگر دبیر کل انجمن شد. بعد از خانم نهری آقای ناصر نظمی به مدت چند ماه و بعد از آن علی عباسی که فعلا دبیر کل انجمن می باشد.

 

 

انگیزه تشکیل انجمن اغداش

چاغداش برای من و خیلی از دوستان کلمه مقدسی به شمار می آید. چاغداش معادل 12 سال ـ در سال 1388 ـ تلاش و کوشش برای ساختار شکنی در ارکان ادبی تبریز بود. ما خوانده بودیم که تقی رفعت چه ها کرد. ما خود را در قالب متجددین ادبی می دیدیم. می خواستیم از پوستین سنت بیرون آییم. ولی در مجالس ادبی جایی برای ما نمی دادند. ما می خواستیم پیشرو باشیم. ولی در قالب جوامع ادبی حاکم در تبریز نمی گنجیدیم. ما را طیف بی ادب می خواندند. یادم می آید شاعری که موقع ساز نواختن عاشیق غافار به عنوان اعتراض انجمن تبریز را ترک کرد ، ما هفته بعد زمان شعر خواندن همان فرد جلسه را ترک کردیم. این یک حرکت اجتماعی بود.

ولی ارزش کار ما دانسته نشد.البته نه به لحاظ قدرت ادبی یا مسایل علمی که عالمتر از ما زیاد بود، بلکه به عنوان اینکه می خواستیم متفاوت باشیم و سازمان های به روزتری ایجاد کنیم و در قالب این سازمان ها روش های جدیدتری را بیازماییم و پیشرفت هایمان در معیارهای جهانی تری باشد. امروزه تعداد جوانان در محافل ادبی زیاد شده و خود به تنهایی محافل ادبی ایجاد کرده اند. ولی آن زمان خیلی ها که نمی خواستند به این زودی ها تغییری ایجاد شود، همیشه مخالف بودند. ما را برای خواندن شعر دعوت نمی کردند. محلمان نمی گذاشتند. این بود که برای یافتن محلی که بتوانیم آزادانه به زبان مادری شعر بخوانیم، عقده ای شده بودیم. در انجمن ها تعداد جوان ها کم بود و خواندن شعر زبان مادری ترکی منحصر به چند نفر سراینده شعر عاشیقی شده بود.

یادم می آید روزی در روزنامه صاحب متن کوتاهی در رابطه با شرکت آزاد زن و دختر در انجمن ادبی ارومیه نوشتم. از فردای آن روز ورود دخترها به یکی از انجمن ها  آزاد شد و از من کلی گلایه کردند که چرا انتقاد کرده ام.

خلاصه انجمن چاغداش با دور هم جمع شدن عده ای که دارای افکار آوانگارد هنری بودند، شروع به فعالیت کرد.

می خواهم اسامی تعدادی که در خاطرم مانده است را ذکر کنم:

سولار و شهناز چیچکلی، رضا عالی، حسن عبدالهی، نورالدین مقدم، ناصر حسن زاده، علی عباسی، عبدا... حیدری، جواد حیدری، سهیلا عالی، مریم بیغرض، میرکریم فتاحی، نگین نواده رضی، خانم چلبیانی، ستار دادخواه، محمد قضایی، خواهران نهری،

زینب حسن زاده، خانم فنایی، خانم اسدی، رقیه صفری، ملیحه عزیز پور، خانم اسلام وند بزرگ و کوچک، خانم اسلام دوست، سامان امیر قربانی، حافظ و خواهرش، علی عباسی، جابر، دل آسا، خانم نظرنژاد، معصومه شقاقی، جلال روشنی، خانم تقی نژاد، خانم حدادی، ابوالفضل ثوابی، سهیلا جولایی، پریناز محمدی، مریم محمدی، داود امیری، خانم دهقان نژاد،

و شاعر زود از دست رفته الناز نستوه و کلی رضا و حسن و حسین و محمد و ...

 

 

 

نقش چاغداش در حرکت های ادبی

چاغداش را می توان جسور ترین تشکل ادبی تبریز خواند که در زمان خود با ایجاد سبکی ویژه سرآمد شد.

هر تازه واردی که به تبریز می آمد و  در جستجوی انجمن ادبی بود، اول سراغ چاغداش را می گرفت.

انجمن های زیادی از چاغداش منشعب شدند ولی همگی آن ها بعدها ارتباط دوباره با انجمن مادر برقرار کردند

شعرهای انجمن چاغداش همه به زبان مادری مان ترکی بود. کوتاه بودند و قطعا دارای ساختار محکم و بیشتر «سر بست».

در این گونه شعر ها عشق جایگاهی متمایزتر از شعر های سایر انجمن ها داشت. عشق سترون تر و خالص تر و شهری بود و از خراباتی گری و روزمره بودن گریخته بود.

فضای شعر ها مناسب عصر خود و به اصطلاح چاغداش بود و هرگز اندیشه سفارشی را قبول نمی کرد. اجتماع در شعرهای چاغداش بسیار شاعرانه تر و عالی تر و قابل قبول تر و دینامیک بود.

بچه های انجمن چاغداش با هم مهربان بودند. چند نفر از آن ها از جمله ملیحه عزیز پور، نورالدین مقدم، ابوالفضل ثوابی، الناز اسلام وند، علی عباسی و نگارنده چند بار کتاب چاپ کردیم. ما میل به پیشرفت داشتیم. پیشرفت از نوع ادبی و برای ادبیات شهرمان. خیلی از ما در هیچ جشنواره و مسابقه  ادبی شرکت نکردیم.

یک بار یادم می آید شخصی که قبلا عضو انجمن بود و به دلایل خاصی مانع از حضور نامبرده در جلسات انجمن شده بودیم، از بودجه محل خاصی کتابی چاپ کرده و  به نام کل تبریز جا زد. نامبرده با اینکه هویت تشکیل دهندگان انجمن چاغداش را عمدا در کتابش نیاورده بود، ولی در جلو نام بسیاری از شاعرانی که نامشان آورده شده بود، نوشته بود: چاغداش ده رنه یینین اویه سی ( عضو انجمن چاغداش)

در بخش های دیگر  درباره چاغداش صحبت خواهیم کرد. از دوستان گرامی خواهشمندم نظرات، پیشنهادات و خاطرات خود را جهت ثبت مکتوب مسایل چاغداش برای آیندگان،قید فرمایند

+ نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 6:43 توسط آیدین یارین |